10 صبح....
امشب آخرین شبه ۱۶ سالگیمه...

فردا ساعت ۱۰ صبح می خوام به دنیا بیام.....
![]()
ما هم می رویم....
این وبلاگ برای همیشه بسته می شه. ![]()
چون امسال مدرسمون قرار عوض شه. ![]()
داریم انتقال داده می شیم به مدرسه رو به روییمون.![]()
امروز رفتم ثبت نام کردم.![]()
رفتن به اون مدرسه به نفع خیلیاست. ![]()
از تنها چیزی که مطمئنم٬
اینه که اون جا مثل این جا پایگاه جهنمی نیست. ![]()
خیالی نیست.![]()
ما هم می رویم ![]()
تقدیم به روح بلند استاد شکیبایی...

کاغذم خالی به یاد تو به دادم بنویس
می خوام که با کلماتت به دادم برسی
می خوام بری و داد بزنی پس توی بارون
بگی مردم رفت یکی از اسطوره هامون
قصه ی تولد تو می ره به شبای دور
اومدن به مولوی تو یه شب بهاری بود
کسی نمی دونست تو جوّ هوای خون
ستاره سینما اومده از آسمون
روزا سپری شد و انس گرفت غصه با تو
ولی تو رفتی و فتح کردی قلّه ها رو
خدا این سرنوشت و با قلم گل ها نوشت
که واسه خیلی از آدما شدی استاد عشق
تا این که از قدم های تو شد خسته این راه
دیگه رسیده بود روز ۲۸ تیر ماه
باید وداعی می کردی با انسان
از آدمای منتظر توی بیمارستان
جاش خالیه و یادش می زنه پرسه با من
که ما رو تنها گذاشت تو این عصر آهن
مردی که واسه هنر ما بود یه پاسبون
ستاره ی ما برگشته به آسمون
حالا که رفتی چی مونده جز بارون و اشک
دیگه تو جایی نداری میون هامون و دشت
یاد تو دلامون تا همیشه خوبه که هست
روح تو آروم می گیره توی خونه سبز
![]()
![]()
![]()
دل روشنی دارم ای عشق
صدایم کن از هر کجا که می خواهی
بگو پشت پرواز عاشق تو چه رازی ست
بگو با کدامین نفس می توان با کبوتر سفر کرد
بگو با کدامین افق می توان تا شقایق خطر کرد
جای من خالی ست
جای من خالیست
جای من در زندگی خالیست....
![]()
![]()
![]()
کاش کاش می توانستم واقعیت را لمس کنم...
کاش از ناباوری بیرون بیایم....
![]()
لطفا یک دقیقه سکوت کنید!
مرگ گاهی ریحان می چیند...![]()



چند شب پیش خواب می دیدم یه قاب عکسی رو میزه منم تو کل خواب داشتم دنبال یه روبان سیاه برای زدن به گوشه قاب می گشتم.
تا این که آخر خواب روبان و پیدا کردم و زدم کنار قاب....
ولی هیچی از اون عکس یادم نمی یاد. اون آدم کسی بود که فوت شده بود...
چند روزی بود پشت سر هم گریه و ناراحتی تو خواب می دیدم.
مطمئن بودم یه اتفاقی می خواد بیوفته.
شب قبل هم خواب سوسک دیدم که تعبیرش می شه خبر بد و مشکل و...
به هر حال نمی شه کاریش کرد. تنها چیزی که نمی شه جبرانش کرد مرگه.
مرگ....
برای شادی روح خسرو شکیبایی یک دقیقه سکوت کنید!
![]()
![]()
![]()
دکتر قریب................
دیشب نمی دونستم دوشنبه ست دکتر قریب و ندیدم![]()
دارم دیوونه می شم![]()
الان شدیدا اعصابم خورده هر کی بیاد جلو می کشمش
از حرصم کنترول تلویزیون و پرت کردم
طرف تلویزیون خورد
به شیشه ش یه صدایی داد ![]()
نمی دونم ترک برداشت یا نه......![]()
اصلا مهم نیست...![]()
خسارتش و می دم......![]()
اصلا هیچی مهم نیست.....![]()
هیچی.....![]()
حالا باید تا جمعه ساعت ۷ صبر کنم.......![]()
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دندان عقل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه ضرب المثل در پیت چینی می گه:
دندان عقل یک زن وقتی در میاد که اون می میره.....
به کوری چشم چینی ها و ضرب المثل های
به درد نخورشون....
![]()
دندون های عقلم دارن در میان ![]()
![]()
ای ول ای ول داش مجید و ای ول....![]()
ای ول ای ول داش مجید و ای ول.... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگه جرمه بگو درست چیه؟؟؟ من غلط بگو درست کیه؟؟؟!!!!
اینم بگم که من به اونا دروغ نگفتم که دیر اومدنم به خاطر این بوده که داشتم سی دی رایت می کردم. می تونن برن از خود خانم نائیجی همکارشون بپرسن....![]()
حداقل مطمئنم که آوردن سی دی درسی
( پاور پوینت های ۱۰ تا درس عربیمون ) جرمی نداره...![]()
لااقل عقلم به این می رسه که اگه یه چیزی رو میارم مدرسه توی کیفم نزارم اونم تو حیاط مدرسه!!!!!!!!!!!....![]()
کار از محکم کاری عیب نمی کنه....![]()
خدا رو چه دیدی....شاید یه بخش نامه هم اومده باشه که هر کی سی دی خام هم بیاره مدرسه باید فرستادتش حراست......![]()
به هر حال اونا که از کیف من چیزی پیدا نکردن....![]()
به قول بی باک که تو آهنگ
من مجرم نیستم
حرف من و می زنه:
صب و شب تلاش واسه ارزش هایی که بر باد رفته
واسه فرهنگی که از یاد رفته
اگه جرمه بگو درست چیه؟
من غلط بگو درست کیه؟
![]()
![]()
![]()
دکتر رسمی این مملکت بی در و پیکر....
من چر این قدر بدبختم هان؟؟؟؟؟؟؟؟
این همه من زیست خوندم......... می بینی تو رو خدا.....خدا شاهده هر فصل و چهار بار خوندم..... قسمت قلب که دو بار بخونی بهت می خندن و من ۴ بار خوندم..... الکی که نیست...... کل کتاب و خر زدم به غیر از فصل ۴ یعنی بخش گوارش و معده و روده و دقیقا همه سوال های اون فصل و درست جواب دادم سوالای فصلای دیگه رو که کلی خونده بودم یکی در میون جواب دادم.....![]()
از بس این خانم مهرپور نکته ایه.....همه چیش نکته ایه.....درس دادنش نکته ایه....سوال طرح کردنش نکته ایه......اصلا خود خانم هم نکته ایه......راه رفتنشم نکته ایه....خندیدنشم نکته ایه....حرف زدنشم نکته ایه..... ولی خدایی معلمه ها..... مثل بعضیــــــــــــــا نیست![]()
![]()
وای خدااااااااااااااا فقط من نیستما... همه خراب کردن....اون وقت من چه طوری این جوری می خوام بشم خانم دکتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای خدا یعنی می شه من یه روز بشم دکتر
.....
وای تصور کن یه روز رسما بشم دکتر این مملکت بی در وپیکر![]()
![]()
![]()
البته دکتر که نه....یه جورایی متخصص....متخصص ها رو بیشتر تحویل می گیرن
.... فقطم متخصص چشم پزشکی
..... بعدش می شم یه چیزی تو مایه های پوپک پیر ( جراح و متخصص چشم پزشکی ) اصلا من چیم از دکتر علی رضا فهیم کمتره.....![]()
اصلا مگه بین من و خود پسرعمه خان محترم خودم (بهروز خان بریری) چه فرقیه که به اون الان به جای آقا بهروز می گن : آقای دکتر .....آقای دکتر......( ۷ سال ناقابل داروسازی و بعدشم بعـــــله
)
یا حد اقل یه چیزی تو مایه های دکتر قریب.....![]()
منم دکتر بودن می خوام....![]()
![]()
![]()
![]()
بازی با مرگ......
امروز روز باحالی بود. خاطرات روزای آخر سال سوم راهنمایی رو برای من زنده کرده بود. تنها نکته انحرافی امروز این بود که معاونا هیچ کاری بهمون نداشتن.
این که سه زنگم بچه های مدرسه آب بازی کردن و همه سر تا پا خیس بودن.
و بد تر از این که گوشی فرانک سوخت.
گوشیش عین قمقمه شده بود از بس آب رفته بود توش.![]()
خیلی دلم براش سوخت![]()
خلاصه این که چون ایام فاطمیه بود نتونستیم درست و حسابی بزنیم برقصیم ولی باز بچه ها جمع و بی لطف نزاشتن و درست تو کلاس رو به روییه دفتر ( کلاس عربی ) زدن رقصیدن و با گوشی یکی از بچه ها فیلم گرفتیم
البته من کاره ای نبودما. من اغفال شدم.
تو فیلم نیستم ولی مجبور شدم فیلم بگیرم.
چون غیر از من کسی نبود فیلم بگیره.
این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی بازی با مرگ....![]()
این زهرا از رو نمی ره دیگه. اگه ۳۰۰ دفعه هم گوشیش به دفتر لو بره باز قاچاقی میارتش مدرسه.
انگار نه انگار همین ۲ ماه پیش می خواستن واسه عکس های مورد دارش بفرستنش حراست آموزش پرورش.
من و داشته باش
. دارم از کار زهرا می گم. درست ۳ روز بعد از لو رفتن گوشی زهرا من و می خواستن بفرستن حراست
. البته نه واسه گوشی.... ![]()
![]()
اینم گفتم که اگه چند وقت بعد یه کلیپی پخش شد که یه دختر
با تاپ نارنجی باباکرم می رقصید از بچه های کلاس ما بوده.![]()
جای آزیتا عجیب خالی بود.دلم خیلی براش تنگ شده.... یادم رفته بود بگم... سر این امتحان های پایان ترم :
![]()
آزیتا آبله مرغون گرفتــــــــــــــــــــــــــــــــــه![]()
![]()
یکی از بنده های خوب خدا....

امروز باز برای چندمین بار مهشید حشمتیان (اگه تو فامیلیش اشتباه نکنم) اون دختری رو که بابت بمبک انداختن من پاش آسیب دیده بود ( و هنوز هم کبودیه پاش خوب نشده...) رو دیدم.![]()
![]()
بار اول بعد از عید که رفتم پیشش و عذر خواهی کنم بر خلاف اون چیزی که فک می کردم خیلی خوب باهام صحبت و هیچ عکس العمل خاصی (یعنی اون طور که من فک می کردم) نشون نداد....
و بعد از اونم هر بار من و دید برخوردش باهام خوب بود![]()
![]()
خیلی خوب شد که مطمئن شدم بخشیدتم...این آدما خودشون یه نعمتن.....![]()
......اینم یکی از بنده های خوب خدا......![]()
بوقت گل شدم از توبه ی شراب خجل
که کس مباد ز کردار ناصواب خجل
صلاح ما همه دم رهست و من زین بحث
نیم ز شاهد و ساقی به هیچ باب خجل
بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم
که از سوال ملولیم و از جواب خجل
تویی که خوب تری ز آفتاب و شکر خدا
که نیستم ز تو در روی آفتاب خجل
حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت
ز شعر حافظ وآن طبع همچو آب خجل
![]()
![]()
![]()
![]()
وااااااااااااااااااااااااااااااای.....نکنه با محمد حسین دیده باشنم؟؟؟؟؟
وااااااااااااااااااااااااااااای خدا......![]()
چه خواب های عجیب غریبی
....همین ۵ مین پیش از خواب پاشدم
...
می دونی چه خوابی دیدم؟؟....![]()
البته قبلش یه چیزی بگم...بین این همه اتفاق باحال و زیادی که تو خواب واسم افتاد من باید در عرض ۴ ساعت تمومشون می کردم بعد بر می گشتم خونه خودمون...مثل سیندرلا...راس ساعت ۴ ظهر...![]()
خواب دیدم من یه بچه خیلی خیلی فقیر و بدبختم که واسه یه نصفه روز خوش بودن می خواست یواشکی بره تو یه خونه خیلی خیلی بزرگ که واسه یه زن و مرد جوون بود....![]()
نه واسه دزدی مال....واسه دزدی خوشی![]()
خوشی که فقط تو خواب نداشتمش...![]()
خلاصه این هیچی....رفتیم تو خونه هه......حالمونم بردیم....بعد از یه دری می خواستم برم بیرون که انگار رفتم تو یه بالا پشت بوم.....پشت بوم یه خونه قدیمی.....می خواستم برگردم تو همون خونه بزرگه که برگشتم دیدم هیچ دری پشتم نیست....( مثل فیلم خانه ای از موم)
خلاصه رفتم اون جا نشستم.....![]()
بعد یهو از یه اتاق خیلی کوچیک که رو پشت بوم بود محمد حسین بهجت تبریزی ملقب به شهریار اومد بیرون.....![]()
جل الخالق...می بینی ترو خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شهریار کی من کی؟؟؟؟ خلاصه هیچی بهش گفتم: شهریار تو خودتو با من چی کار داری؟؟؟![]()
ولی نشنید....گیر داده بود می گفت تو یه لطفی در حق من کردی که من هیچ وقت فراموشش نمی کنم![]()
( خداییی بدیه عالم خواب همینه دیگه. هیچکی محرم نا محرم سرش نمی شه)![]()
بعد هیچی.....گفتم شهریار من یه بار فاتحه خوندم بهت حال دادم جای خواجه حافظ شیرازی باشی چی کار می کنی؟؟؟؟![]()
به اندازه مصرع شعرهاش براش فاتحه فرستادم.....![]()
خلاصه هیچی....این از این....شهریار همین جوری داشت نگام می کرد بهم می خندید ( البته قابل توجه خانوووما و آقایون منحرف پیریای شهریار تو خوابم بود.....( البته خود شهریار واقعی ها نه اونی که تو سریالشه))![]()
همین جوری داشت به روم می خندید که یه هو صدای
خانم بختیاری
ناظم سال پیشمون خورد به گوشم....به قول بیتا گفتم: یا قمر بنی هاشم..... تو این هیری بیری فقط ناظما رو کم داشتیم دیگه.....اصلا ما پشت بوم بودیم نه مدرسه....![]()
می گفت: دانش آموز چرا تو سالنی؟؟؟برو سر کلاست ببینم...زنگ خورده........![]()
به دور و برم نگاه کردم و به خودم اومدم دیدم بعلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه![]()
تو مدرسه ام....سالن تاریک بود....همه تو سالن می رفتن این ور و اون ور...ناظممون هم طبق معمول بلند داد می زد... دیدم
خانم کامجو
یکی از معاونا داره میاد طرفم....از ترس داشتم می مردم.....گفتم :
ددم وای......شاید مورد انضباطی داشته باشم....اما چی ؟ من که مورد انضباطی نداشتم....
وای نکنه با محمد حسین دیده باشتم؟؟؟؟؟؟
ولی خوب من چی کار کنم؟؟؟؟.... تازه شهریار دیگه سنی ازش گذشته بود....خیلی پیر بود....بعد کار خاصی هم نمی کرد....فقط می خندید....تازه منم نمی خندیدم...![]()
![]()
اصلا یکی نیست بگه شهریار بیکاری پا می شی از اون دنیا میای این چا تو خواب من؟؟؟ چی؟خواب؟؟؟؟؟ من که خواب نبودم.....احساس می کردم همه چی واقعیه....
دیدم آرایشم نکردم که اون مورد انضباطیم باشه....یه بار تو بیداری وقتی صبح بلند شده بودم از خواب چشمام خفـــــــــــــــــــــــــن پف کرده بود....گفتم یه نیمچه ریملی به مژه پایینی هام "فقط" بزنم که چشمام تابلو نشن.... از بدبختیم خانم کامجو فهمید...من خودم یادم نبود ریمل زدم.....خانم کامجو که گفت: برو چشماتو بشور تازه یادم افتاد...![]()
![]()
خلاصه ما بعد از اون بی خیال هر چی چشم پف کرده و نکرده و بی خیال ریمل های گه گاهی شدیم....![]()
مطمئن بودم ریمل هم نزدم.....پس واسه چی داشت می یومد طرفم؟؟؟
تو همون لحظه صدای بهاره یکی از دوستام رو شنیدم که گفت:
صدامو نمی شنوی می گم؟؟؟؟؟؟؟؟ کجایی؟؟؟![]()
وای خدای من فرشته نجات
.....دستشو گرفتم با هم رفتیم حیاط قبل از این که خانم کامجو بهمون برسه....رفتیم حیاط مدرسه بهاره بهم گفت:
با مرتضی رفتیم کارت عروسی انتخاب کریم اما وقتی داشتم به بچه ها نشونش می دادم شوخی شوخی گرفتن انداختنش تو مدرسه بغلی...مدرسه پسرونهه...![]()
خـــــــــــــــــــــــــــبه چشماتون چار تا نشه
...اونقدر لس آنجلسی نیستیم که بغل دبیرستان دخترونه دبیرستان پسرونه بزننیم.....دبستان پسرونه بغل مدرسمونه...![]()
آره...حالا منم فردین بازیم گرفت از دیوار رفتم بالا که براش کارتاشو از حیاط اون مدرسه بیارم....![]()
یکی نیست بگه تو سر پیازی؟؟؟؟؟ ته پیازی؟؟؟؟؟؟ وسط پیازی؟؟؟؟؟؟؟؟ چی کاره ای؟؟؟؟؟ بزار خود مرتضی جونش بیاد براش بیاره دیگه....![]()
چشمت روز بد نبینه.....خانم کامجو داشت از بالای سکو نگام می کرد...بعد راه افتاد آروم آروم بیاد طرفمون....بهاره از ترس داشت می میرد....![]()
من گفتم دیگه از همین بالا خودمو بندازم پایین خودکشی کنم خیلی به نفعمه تا بیام پایین...![]()
و همین کارم می خواستم بکنم...که نشد....![]()
چشم وا کردیم دیدم جلوی در دفتریم.![]()
( مثل ۲۳ اسفند پارسال که دوتامونو به خاطر بمبک انداختن تو مدرسه کشیدن جلوی در دفتر....و بعدشم بعلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.....)![]()
خلاصه شروع کردن سه تا معاون که چرا از دیوار رفتی بالا و......![]()
انضباطمونم کم کردن....بعد هم رفتیم سر کلاس....در کلاسو که باز کردم رفتیم تو خونمون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
گفتم : آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیش...خدایا چه زود حاجت دادی....![]()
رفتم دیدم ساعت راس ۴!من رسیدم تا با مامانمینا بریم ختم خسرو پسر عمه خدابیامرزم که چند سال پیش فوت شده بود...![]()
![]()
خیلی خواب عجیبی بود.....هنوز منگم از خوابه.....خدا کنه با صدقه رفع بلا بشه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پرنده کوچک خوشبختی......
امروز خیلی خیلی خیلی روز باحالی بود. زنگ اول که ورزش داشتیم. قبل از این که دبیرمون بیاد سرمون خودمون کلاس و پیچوندیم رفتیم حیاط. کلی اون جا گفتیم خندیدیم ولی به خوبی هفته پیش نبود. آزیتا اصلا حال نداشت. پکر بود. البته امروزم تولدش بود ولی نمی دونم چرا انقدر تو خودش بود. یه کم شعر و آواز تولدت مبارک هم براش خوندیم ولی هیچ....اصلا انگار نه انگار ....رفت رو یه نیمکت خالی دراز کشید. منم اومدم جو و عوض کنم رفتم پیشش کادوی تولدشو بهش دادم. بعد همه بچه ها جمع شدن و دوباره زدیم رقصیدیم. خلاصه آخرای زنگ بهاره از باغچه مدرسه یه بچه گنجشک پیدا کرد. آورد گذاشت تو یه جعبه ...هر چی بهش نون و آب می دادیم هیچی نمی خورد. دور گنجشک جمع شده بودیم که زهره و لیلا اومدن گفتن خانم مهرپور ( دبیر زیستمون) نیومده...... انگار دنیا رو بهم دادن....الان هر کی سال دوم باشه رشته شم تجربی باشه می فهمه من چی می گم....می فهمه زیست نخونده بری سر کلاس یعنی چی؟؟؟؟....مخصوصا فصل گوارش و معده و روده و..... خلاصه زنگ بعد نشسته بودم ته کلاس داشتم با بیتا و فرزانه حرف می زدم که چی شد؟؟؟؟.....خانمای رقاص کلاس بزن به رقصشون گرفت.... فرانک و معصوم شروع کردن به زدن رقصیدن که یه هو خانم کامجو اومد کلاس
...... چشمتون روز بد نبینه....ما با این که تقصیری نداشتیم ولی هممون داشتیم از ترس سکته می کردیم که چی...کارمون به دفتر کشیده نشه فکر کنن مائیم.
...خلاصه خانم کامجو گفت یا می گین کی بوده یا پدرای همتونو می کشم مدرسه.... من فقط خدا خدا می کردم به من شک نکنه کسی....و گر نه حالم زار بود..... خلاصه کل کلاس ۲۵ نفری کشیده شدیم جلوی در دفتر..... حسابی جلو کلاسای دیگه تابلو شده بودیم.....که یه هو فرانک اومد جلو خودش و معصوم رو لو داد.....ما رو فرستادن حیاط اونا هم رفتن دفتر....خلاصه رفتیم حیاط کلی گفتیم و خندیدیم و مهسا با در آوردن ادای راه رفتن بچه های کلاس ما رو از خنده روده بر کرده بود...... زنگ خورد که دیدم مریم یکی از دوستای سال گذشتم اومد پیشم بهم گفت:
کجایی ترابخانی خانم حلیمی داره در بدر دنبالت می گرده؟؟....
منم رفتم دیدم واااااااااااای.... خانم حلیمی بالای سکو وایساده بود منتظر بود من بیام..... جعبه رو که دستم دید دعوام کرد و گفت گنجشک رو بنداز تو باغچه
.....نذاشت با خودم ببرمش خونه
...منم مجبور شدم جلوی چشم اون همه دانش آموز بندازمش تو باغچه...خیلی حالم گرفته شد...دوست داشتم مال خودم نگهش دارم....خلاصه زنگ عربی هم یه جشن تولد کوچیک واسه آزیتا گرفتیم و خواهرش شیرینی آورد پخش کرد و........ زنگ آخر رفتم به باغچه سرک بکشم که ببینم گنجشکه هنوز اون جاست یا نه....ولی نبود.....خلاصه هیچی....اینم از امروز ما.....روز خوبی بود ولی اگه یه طوری می شد می تونستم گنجشکه رو برای خودم نگه دارم خیلی خوب می شد.....پرنده کوچک خوشبختی...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کی می خوای بزرگ شی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امروز گله ای با چن تا از برو بچز اون یکی کلاس تجربی: سحر سالی
٬ هانیه ٬ آزاده٬ نسرین خله و...
جمع شدیم رفتیم کتابخونه مدرسه که مسئولشو ( خانم خسروی) رو با سوسک بترسونیم. اونم رو این چیزا حساس حالش از این چیزا به هم می خوره.....
خلاصه یه کم گفتیم و خندیدیم. یه کم از امیر تتلو و ساسی مانکن و بقیه بر و بچه های رپ واسش گفتیم و .....
نگو زنگ خورده بوده.... دویدم طرف کلاس دیدم خانووممون اومده سر کلاس..... خانم اکبری....![]()
یواشکی اومدم خانم نفهمه دیر اومدم ولی فهمید....وقتی داشتم از کنار بیتا رد می شدم تا سوسکشو بهش بدم خانم دید.....![]()
بعدم با یه لحنی که یه کم به شاکی بودن می زد و یه کم شوخی بودن بهم گفت:
ترابخانی چی می شه من یه روز ببینم تو بزرگ شدی؟؟؟!![]()
بچه ها هم به حرف خانم خنده خنده من و نگاه کردن....![]()
بهم برنخورد.....حق داره.... من هنوز بزرگ نشدم.....و هیچ وقتم دوست ندارم بزرگ شم....
چون وقتی بچه باشم هر کاری دلم بخواد می تونم بکنم....![]()
کاش همه می دونستن دست من به گچ حساسیت داره....
خدا کنه این دفعه به من شک نکن....
چون واقعا کار من نیست...
کاش همه می دونستن دست من به گچ حساسیت داره![]()
اونوقت یه جوری بهم نگاه نمی کردن که انگار این یکی هم کار منه....
دبیر جغرافیمون حق داره به من بگه : سابقه دار
ولی به خدا تو این مورد من تقصیری ندارم.....
من تقصیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــری ندارم!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
عجیبه ها.............
آآآآآآآآ دس دس دس دس جوون ننه اقدس....
بیا آمنه آمنه.....یادش به خیر اون قدیما
رفته بودیم مرگ بر آمریکا
ای قشنگ تر از پریا
تنها تو کو چه نریا و
..........بیا بالا....![]()
![]()
![]()
![]()
ایرانی و ضایع بازی....

آرزوهای دوران بچگی....
تا همین ۱۵ مین پیش با بهاره تو مدرسه مونده بودم..... از ساعت ۷ صبح تا ۵/۳ ظهر تو مدرسه موندن خیلی ظلمه....۵/۸ ساعــــــــــــــــــــــــــــــــــت![]()
به بهونه فیزیک کار کردن موندیم اما همه کار کردیم جز این که فیزیک کار کنیم....![]()
امروز به یاد بچگیام به بهار گفتم که آرزوهامونو تو یه کاغذ بنویسیم و تو باغچه مدرسه چال کنیم....![]()
اون نوشت و منم نوشتم ولی بدون این که بدونیم چی تو کاغذامون نوشتیم گذاشتیم تو یه شیشه خالی عطر و رو شو با نایلون ساندویچ پوشوندیم و با نخ بستیم....![]()
من مطمئن بودم که آرزوی بهاره مربوط می شد به مرتضی....![]()
باغچه رو کندیم و چالش کردیم....![]()
خیلی خوش گذشت....کلی خندیدیم..... ![]()
من نوشتم:
آرزو دارم همه سالم و سلامت باشن.....![]()
و یه آرزوی دیگم این بود که تا یه سال دیگه کار چاپ رمانم جور بشه.....![]()
دوران بچگیم وقتی این کار و با * آرزو و پرستو* خواهرام می کردیم آرزوهامون برآورده می شد ....امیدوارم این یکی هم برآورده شه......![]()
![]()
وای خدای من...تا ۲۳ خرداد...بعد از اون همه چی تموم می شه....![]()
بهاره می ره کرمانشاه.....بیشتر دوستام می رن یه مدرسه دیگه شایدم یه منطقه دیگه....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
امروز زنگ دوم با مهسا خله و سحر اجازه گرفتیم بریم بیرون که خانم کرم زاده دبیر ادبیات پارسالمونو دیدیم( شاه معلم ادبیاتا)
....
کلی باهاش سلام علیک کردیم و ..... ( البته سالن و گذاشتیم رو سرمون)![]()
![]()
که خانم بختیاری از یکی از کلاسا دراومد و دعوامون کرد...![]()
ما هم خانم کردم زاده رو گذاشتیم و از پله ها دوویدیم بالا.....( تو هم بودی با اون داد صدا می دوویدی)![]()
آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی.......یه لحظه یاد پارسال افتادم....![]()
یاد اون موقع که راه به راه خانم بختیاری تو سالن دعوامون می کرد و سرمون داد می زد( بعد از اون قضیه ای که پشت مدرسه بود و همه فک می کردن از مدرسه رفتم بیرون و...)... که چرا سرکلاستون نیستین و ......![]()
چه دورانی بودا
............ فکر می کردم بدترین روزای زندگیمن...![]()
روزایی که کلاس شیمی و عربی رو می پیچوندیم و می رفتیم پشت مدرسه و با اون یکی کلاس که ورزش داشتن می زدیم می رقصیدیم....![]()
که بعد از اینکه پشت مدرسه دیوار کشیدن پروژه بزن و برقصمون کنسل شد![]()
تک تک روزایی که به خاطر شلوغی از کلاس می نداختم بیرون.....روزایی که از ترس معاونا ۳۰ـ۲۰ تا پله ناقابل و تو ۵ ثانیه جیم می زدیم که نبیننمون.... و می رفتیم حیاط....![]()
و نمی دیدینمون و خوشیش به همون بود....![]()
دیگه که تکرار نمی شن ولی کاش خاطراتش از ذهنم پاک نشن....![]()
تکرار خوشی ها....
تا به حال تو عمرم این قدر نخندیده بودم
....
جمعمون جمع بود..... کسی مونم کم نبود![]()
من و آزی بلک ( آزیتا)
، سارا
، معصوم صدا قشنگ
، سحر
، بیتا
، مهسا خله
، زهره
، فهیمه خر خون
، فرزانه چشم قشنگ
،فرانک
، زهرا ![]()
کلی زدیم و رقصیدیم و خندیدیم....معصوم که باز چاووشی و رپ می خوند، سارا و آزیتا هم ادا بازی در میاوردن و ما رو می خندوندن ![]()
خدایی هیچی به خوشی این روزا نمی ارزه....حتی گرون قیمت ترین چیزای دنیا...بی خیال هر چی مورد انضباطیـــــــــــــــــه....![]()
اما حیف که دو هفته بیشتر نمونده....![]()
آخرشم چون زیاد سر و صدا می کردیم یکی از بچه ها گفت خانم بختیاری داره میاد حالتونو بگیره....ما هم جمع شدیم رفتیم پشت مدرسه که چند دقیقه بعدش زنگ خورد.......![]()
کاش خوشی ها تکرار می شدن.... ![]()
...
یه روز فراموش نشدنی در تاریخ زندگیم....
امروز به دلیل انداختن بمبک تو مدرسه
انضباطم خفن اومد پایین شد منفی صفر...![]()
کلاس ملاس و بی خیال![]()
لیسانس میسانس و بی خیال![]()
بیا وسط قرش بده...![]()
ما " شارلاتانیم" بی خیال ![]()
عشق است ![]()
کامینگ سوون![]()
و بعد از آن هرگز... درون مدرسه مان هیچ کس نمی خندید...
سوال می کنم؟ آیا کسی به من خندید؟
مدیر مدرسه این را دوباره می پرسید:
سوال می کنم این بار با تمام وجود
آهای دخترکان؟ هیس! هی ! نمی فهمید؟؟؟
دو نقطه ناظممان رفت انتهای حیاط
و نقطه نقطه نگاهش به خط شد و چرخید:
اجازه؟ جان شما! جان مادرم دنیا....
به جان مادرتان....جان بچه تان مهشید
سکوت!!!!! جان خودت بی حیا برو دفتر
صدای خنده از آن تو بود بی تردید !
و باز ناظم و دفتر و انضباط و مدام
صدای دخترکی توی گوش می پیچید:
ببخش خانم ناظم.....غلط....غلط کردم
اجازه خانم ناظم؟ چه قدر نامردید!!!!
سه نقطه ناظممان رفت پشت میز خودش
ببخشمت که ببخشم؟؟؟؟؟همین!... غلط کردید
صدای گریه دختر و بعد از آن هرگز
درون مدرسه مان هیچ کس نمی خندید...
![]()
![]()
![]()
اون موقع ها به خندیدن انضباط کم می کردن الانا به............
خودت بهتر می دونی........
![]()
![]()
![]()
دبیرستان های دخترانه و............
تفریح با ناظمان مدرسه....( البته بلا نسبت ما و شما)![]()
![]()

اظهار محبت و دوستی به بعضی از عابرین محترمی که شانس عبور از زیر پنجره کلاس رو داشتند...

خوب بعد زا این همه ماجرا آدم باید یه فکری هم واسه شب امتحانش بکنه.....

اما بعضی وقتا هم هر چه قدر زرنگ باشی تمهیداتت با شکست رو به رو می شن...
باید به فکر چاره باشی....
ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست...

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با همه آره..... با من هم آره؟؟؟؟؟؟؟؟
گاهی اوقات بر می درام از سر بیکاری یه سری اراجیف به درد نخور رو یه تیکه کاغذ می نویسم اسمشم می زارم خاطره...یه سری راجیف که دوستام از خوندنشون لذت می برن
خیلی عجیبیه....![]()
بعدم چند روز بعد همه رو دسته می کنم یا می ریزم آشغالی یا آتیشش می زنم.....من دختر احمقیم...گاهی اوقات می زنه به سرم کارای عجیب و غریب می کنم که اردک پخته هم خندش می گیره....![]()
چند روزه عجیب دلم گرفته. دلم می خواد با یکی سر صحبت رو باز کنم و با یکی درد و دل کنم اما نه.... تو این دوره زمونه مردم دهنشون واسه دردای خودشو بسته است نه دردای تو یا هر دختر بدبخت دیگه ای مثل من....
بعد از اون هر وقت می رم طرف دیوان حافظ شیرازی ؛ رفیق شفیق قدیمیم....اما انگار نه انگار. می زنه تو خال...اصلا جوابمو نمی ده....اگرم می ده سر بالاست. هر چی می گم خواجه حافظ با همه آره با ما هم آره؟؟؟؟
می گم حافظ جووووووون....الهی درد و بلای هفت نسل و آبادت تو سر من فلک زده؛ تو رو به قرآن مجیدی که در دل داری...تو رو به شاخ نباتت (دختر مورد علاقه حافظ) قسم می دم جوابمو بده . انگار همه چی رو یادش رفته![]()
می گم دِ آخه با مرام ما با هم یه نون و نمکی خوردیم. می گه:
دختر کودن گرامی فال حافظ جهت نیت شما در دسترس نمی باشد لطفا مجددا تفال نفرمائید...
.
بازم می گم عیب نداره. حافظ خودمونه دیگه بعضی وقتا با آدم شوخی می کنه یه ذره جمع و گرم کنه....دوباره می گیرم...می گه:
مشترک سوئیچ حافظ شیرازی اصلا در شبکه موجود نمی باشد....اصلا دیگر تفال نفرمائید![]()
یه وقت تو عالم بی خیالی از دردم بدون نیت باز کردم بگو چی در اومد:
مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق گرت مدام مسیر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچست هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
و.....
خدا آخر و عاقبتم و به خیر کنه.....
روحت شاد خواجه......روحت شاد....